حسين، سرور شهيدان، ﺑﻬترين ميوه باغ رسالت و امامت،
اين چنين ظالمانه به خاك و خون غلطيد زيرا شخصيت پاك و انسانى او
براى نظام جبار و فاسد و ظالم يزيد قابل هضم نبود
.
در طول تاريخ دراز و پردرد شيعه، مدام شاهد قربانى شدن ﺑﻬترين ميوه هاى تكامل
و ارزنده ترين آزادمردان اجتماع بوده ايم
.
و امروز نيز، صحنه پرشورى از نبرد حق و باطل در مقابل ما قرار دارد،
كه قهرمانان حق و عدالت در اين معركه خونين، فداكارى ها مى كنند و
افتخارات بزرگى كسب مى نمايند
... اما
اما مى توان انتظار داشت كه ما پيروز شويم
و هماى پيروزى بر ما سايه بيفكند،
و ديو ظلم و كفر به زانو درآيد،
و عدل و عدالت بر اجتماع دامن بگسترد،
و پرچم پرافتخار على(ع) كه با خون پاك حسين (ع) رنگين شده است
بر فراز تاريخ به اهتزاز درآيد؟ هيهات!
من چنين اميدى ندارم، زيرا تاريخ و فلسفه و واقعيت غير از اين نشان مى دهد
.
ما به پيش مى تازيم، تا عروس شهادت را در آغوش بگيريم
نه به اميد آ نكه پيروز شويم.
ما مبارزه مى كنيم، تا در قربان گاه عشق،
عالى ترين تجلى فداكارى و پرستش را عملا نشان دهيم
نه آن كه دستآوردهاى مادى حيات، ما را فريفته باشد
.
ما به سوى خدا مى رويم تا از همه فرآورده هاى مادى عالم بى نياز گرديم،
نه آن كه خدا را وسيله رسيدن به مصالح شخصى خود كنيم
.
بنابراين در كشمكش زندگى،
به سوى پيروزى چشم ندوخته ام
و به هيچ كس اميدى نداشته ام
و هيچ گاه سعى نكرد ه ام كه پاكى و لطافت قلبى خود را، فداى پيروزى و نجات كنم
.
***قابل توجه اونا که نمی دونند : تمام مطالبي كه تا به حال ذكر شده از اينجانب نبوده ***
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم،
دست از گناهان بشويم،
قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم،
از دنيا و مافيها چشم بپوشم
.
تنها،
آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم
.

بايد تصميم بگيرم
كه مِن بعد نيز خود را عوض كنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مى كند
و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مى سوزاند
.
یا امام رضا
من غلامرضا
غلام تو هستم
هر چه دارم از تو دارم
کمکم کن
درمانده شدم
تا حالا آبروی من را حفظ کردی
نگذار در میان مردم بی آبرو شوم
به من روحیه و توان بده تا بتوانم همیشه در خدمت مردم باشم
تو خیلی چیز ها به من دادی
بازهم به کمکت نیاز دارم
نا امیدم نکن
جهان پهلوان غلامرضا تختی
یک هفته قبل از فوت در حالی که در حرم امام رضا علیه السلام خلوت کرده یود
خدايا نمى دانم هدفم از زندگى چيست؟
عالم و مافيها مرا راضى نمى كند
. مردم را مى بينم كه به هر سو مى دوند، كار مى كنند،زحمت مى كشند تا به نقطه اى برسند كه به آن چشم دوخته اند.
ولى اى خداى بزرگ از چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مى روند بيزارم.

چه فرخنده شبى بود شب قدر من.
شبى كه تا به صبح اشك مى ريختم و تا اعلى عليين صعود مى كردم.
آتشفشان روح من شكفته بود و قلب جوشانم همچون امواج خروشان دريا
به صخره وجودم حمله مى برد و از حيات من جز نور، عشق و سوز، غم و پرستش چيزى ديده نمى شد
.
من رشته محبتم را از تو می برم
شاید گره ای خورد به تو نزدیکتر شدم